![]() |
روایت های عطرسیب |
دکتر محمد هادی امینی فرزند مرحوم علامه امینی(ره) مینویسد:
پس از گذشت چهار سال از فوت مرحوم علامه امینی(ره)، شب جمعهای قبل از اذان صبح، وی را در خواب دیدم و او را شاداب و خرسند یافتم... جلو رفتم و پس از سلام و دستبوسی عرض کردم: پدر جان در آنجا چه عملی باعث سعادت و نجات شما گردید؟
فرمود: چه میگویی؟
مجدداً عرض کردم: آقا جان! در آنجا که اقامت دارید، کدام عمل موجب نجات شما شد؛ کتاب الغدیر... یا سایر تألیفات ... یا تأسیس بنیاد و کتابخانه امیرالمؤمنین(ع)؟
پاسخ دادند: نمیدانم چه میگویی، قدری واضحتر و روشنتر بگو.
گفتم: آقاجان! شما اکنون از میان ما رفته و رخت بربستهاید و به جهان دیگر منتقل شدهاید؛ در آنجا که هستید، کدامین عمل باعث نجات شما گردید، از میان صدها خدمات و کارهای بزرگ علمی و دینی و مذهبی؟
مرحوم علامه امینی درنگ و تأملی نمودند. سپس فرمودند: فقط زیارت ابی عبدالله الحسین(ع).....
فرمود: در مجالس و محافلی که جهت عزاداری امام حسین(ع) برپا میشود شرکت کن، ثواب زیارت امام حسین(ع) را به تو میدهند.
سپس فرمودند: پسرجان! در گذشته بارها تو را یادآور ساختم و اکنون به تو توصیه میکنم که زیارت عاشورا را هیچ وقت و به هیچ عنوان ترک و فراموش مکن. مرتباً زیارت عاشورا را بخوان و بر خودت وظیفه بدان. این زیارت دارای آثار، برکات و فواید بسیاری است که موجب نجات و سعادتمندی در دنیا و آخرت تو میباشد... و امید دعا دارم.
فرزند آن مرحوم مینویسد: علامه امینی با کثرت مشاغل؛ تألیف، مطالعه و رسیدگی به ساختمان کتابخانه امیرالمؤمنین(ع) در نجف اشرف، به خواندن زیارت عاشورا مواظبت کامل داشتند و سفارش به زیارت عاشورا مینمودند و بدین جهت خودم حدود سی سال است مداومت به زیارت عاشورا دارم..
... پيام هاي ديگران() link ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ -
حماسه حسینی ... استاد شهید مطهری
حادثه شهادت امام حسین(ع) نه تنها فجیع بود و نه تنها مظهر
یک فداکاری عظیم و بینظیر است ، حادثه بسیار عجیبی است از نظر توجیه علل روحی قضیه . این قضیه پنجاه سال بعد از وفات پیغمبر اکرم واقع شده به دست مسلمانان و پیروان رسول اکرم و مردمی که معروف به تشیع و دوستی آل علی بودند و واقعا هم علاقه به آل علی داشتند در زیر پرچم کسانی که تا سه چهار سال قبل از وفات پیغمبر با او جنگیدند و عاقبت که مردم دیگر مسلمان شدند آنها هم اجبارا و ظاهرا مسلمان شدند . ( به قول عمار یاسر :اینان اظهار اسلام کردهاند اما اسلام نیاوردهاند .)
ابوسفیان در حدود 20 سال با پیغمبر جنگیدکه در حدود پنج شش سال آخر ، قائد اعظم تحریک علیه اسلام بود و حزب او یعنی امویها اعدی عدو والد الخصام پیغمبر بودند . بعد از ده سال از وفات پیغمبر معاویه که همیشه دوش بدوش و پا بپای پدرش با اسلام میجنگید ،
والی شام و سوریه شد و سی سال بعد از وفات پیغمبر خلیفه و امیرالمؤمنین شد ! و پنجاه سال بعد از وفات پیغمبر پسرش یزید خلیفه شد و با آن وضع فجیع فرزندپیغمبر را کشت به دست مسلمانانی که شهادتین میگفتند و نماز میخواندند و حج میکردند و به آئین اسلام ازدواج میکردند و به آئین اسلام مردههای خود را دفن میکردند . نه این مردم منکر اسلام شده بودند - و اگر منکر اسلام شده بودند معمائی در کار نبودند - و نه انکار حرمت امام حسین را داشتند و معتقد بودند که امام حسین نعوذ بالله از اسلام خارج شده بلکه عقیده آنها
به طور قطع بر تفضیل امام حسین بر یزید بود . حالا چگونه شد که اولا حزب ابوسفیان زمام حکومت را در دست گرفتند و ثانیا مردم مسلمان و بلکه شیعه قاتل امام حسین ( ع ) شدند در عین اینکه او را مستحق قتل نمی دانستندبلکه احترام خون او از خون هر کسی در نظر آنها بیشتر بود .
اما اینکه چرا حزب ابوسفیان زمام را در دست گرفت برای این بود که
یکنفر از همین امویها که او سابقه سوئی در میان مسلمین نداشت و از
مسلمین اولین بود به خلافت رسید . این کار سبب شد که امویها جای پائی در دستگاه حکومت اسلامی پیدا کنند ، جای پای خوبی به طوری که خلافت اسلامی را ملک خود بنامند ، ( همان طوری که مروان به انقلابیون همین را گفت ) هر چند جای پا در زمان عمر پیدا شد که معاویه والی سرزمین زرخیز شام و سوریه شد خصوصا با در نظر گرفتن این معما که عمر جمیع حکام را عزل و نصب میکرد و تغییر و تبدیل میداد به استثناء معاویه .
امویها سبب فساد در دستگاه عثمان شدند و مردم هم علیه عثمان انقلاب کردند و او را کشتند و معاویه که همیشه خیال خلافت را در دماغ میپروراند از کشته شدن عثمان استفاده تبلیغاتی کرد و
نام خلیفه مظلوم ، خلیفه شهید به عثمان داد و پیراهن خون آلود عثمان را بلند کرد و وجهه مظلومیت خلیفه پیغمبر را تقویت کرد و به مردم هم گفت : رأس و رئیس کشندگان عثمان ، علی ( ع ) است که بعد از عثمان خلیفه شده و انقلابیون را هم پناه داده و چه گریهها و اشکها که از مردم نگرفت !
تمام مردم شام یعنی قبائلی از عرب که بعد از فتح اسلام در شام سکنی کرده بودند یکدل و یکزبان گفتند که در مقام انتقام و خونخواهی خلیفه مظلوم تا قطره آخر خون خود حاضریم و هر چه تو فرمان دهی ما اطاعت میکنیم . به این وسیله معاویه نیروی اسلام را علیه خود اسلام تجهیز کرد .
در مدح آن خطابه زینب سرودهاند :
از زمین کربلا تا کوفه و شام بلد
هر کجا بنهاد پا، فتح نمایان کرد و رفت
فاش میگویم که آن بانوی عظمای دلیر
از بیان خویش دشمن را هراسان کرد و رفت
خطبهای غرابیان فرمود در کاخ یزید
کاخ استبداد را از ریشه ویران کرد و رفت
شام غرق عیش و عشرت بود و در وقت ورود
وقت رفتن شام را شام غریبان کرد و رفت
نسیم خنکی که از سوی نخلستانهای مدینه میوزید چهره نورانی
زینب را نوازش میداد، در ایوان خانه کوچکش نشسته بود و به انتظار
طلوع خورشید سر بر دیوار نهاده، به آنچه در سال قبل بر او رفته بود
میاندیشید. یزید و خاندانش را رسوا کرده بود و به مدینه بازگشته بود.
عبدالله جعفر بانویی دیده بود با قامتی خمیده و موهای سپید و او را،
زینبش را، مادر فرزندان شهیدش را بازنشناخته بود. روزها از پی هم
گذشته بود و زینب اکنون در خلوت خود با خدایش به آنچه در آن روزها
بر او و کاروان اسیران گذشت میاندیشید.
چشم گشود خورشید زودتر از همیشه از راه میرسد هیاهوی غریبی
در کوچهها برپا بود.
مختار در کوفه به خونخواهی حسین برخاسته بود......
... پيام هاي ديگران() link ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ -
اگر سپاه شام اینان را نیز در کربلا به شهادت رسانده بود شکی نبود که کون و مکان
در هم میپیچید و زمین و زمان زیرورو میشد اگر زینب آن روز با تحمل آن مصائب
عظیم نمیایستاد، کوهها سر به زیر میآوردند. او نقطه اتکای هستی در عاشورا
شد ستونی برای آسمان تا از هم نپاشد، و افتخاری برای زمین تا به احترام وجود او
برجا بماند. قافله وارد قصر یزید شد. او مست بود، مست جوانی، مست شراب، مست
غرور و قدرت. اکنون سر بریده رقیب را در طشت طلا پیش روی خویش میدید و به خود
میبالید و به کین با او سخن میگفت. زینب (س) دختر قهرمان علی (ع) تاب دیدن
جسارت فرومایهای چون یزید را به برادر نداشت. برخاست و شروع به سخن کرد. لب
گشود و گفت و کاخ آمال بنیامیه را ویران کرد و طومار سلطنتش را در هم پیچید.
نخستین خونخواه حسین (ع) نزد یزید قیام کرده بود.
«بسماللهالرحمن الرحیم» سپاس و درود بر رسول خدا و آل او. ای یزید چه پندار بیهوده
در سر میپرورانی. فکر می کنی تو که امروز فراخنای جهان را در چشم ما همچون
روزنه سوزن تنگ گرفتهای و دختران زهرای بتول را به اسیری درآوردهای، موجب خواری
ما و کرامت و عزت خود نزد پروردگار گشتهای؟...همی پنداری که قدرت تو در زمین
اساس عزت تو در آسمانها خواهد بود؟
نه! نه! آهسته باش آهسته، مگر گفتار خداوند را فراموش کردهای که میفرماید گمان
نکنند وسعت و فرصتی را که به آنان دادهایم مقدمه سعادت و نیکبختی باشد... تو
خود را از امام امت و پادشاهی دادگر و دادگستر میدانی، نمودار دادگری تو این است؟
این دادگستری است که کنیزان و دختران خود را در پناه پرده جای دهی و دختران پیامبر
را به اسارت گیری و در بارگاه عمومی قرار دهی؟ از شهری به شهری کشانی و مردم
را به تماشای ذریه رسول خدا آری؟ در حالیکه مردانشان را کشتهای و سرپرستی
همراه آنان نیست؟ از تو تمنای رحم و شفقت ندارم و تو را به آرزوی مردی و جوانمردی
ننگرم، تو فرزند هند جگرخوارهای که سینه جوانمردی شهید را شکافت و پاره دل وی را
در دهان گرفت. گوشت تو از خون شهیدان اسلام روئیده است. از چنین کسی چگونه
میتوان انتظار داشت که از دشمنی با خاندان رسالت بکاهد؟
...چوب بر لب و دندان برادرم میزنی؟ و میگویی،...... ای یزید روزگاری فرا رسد که
دوزخ تو را در کام خود فرو برد و با اجداد تبهکارت همنشین شوی در آنجاست که
خویش را ملامت کنی و تمنا کنی که ای کاش زبانت بر سخن باز نمیشد و چنین گناه
بزرگی را مرتکب نمیشدی پروردگار همان بهتر که تو خود حق ما را بازگیری و انتقام ما
بازجویی. این یزید است که دل ما را آزرده و خون ما را ریخته و مردان ما را کشته، از وی
تو خود انتقام گیر.
در تیره بختی تو این بس که در دادگاهی قدم نهی که قضاوت بدست خدا و طرف دعوا و
خصم تو محمد و پشتیبان وی جبرئیل باشد... آن روز است که شما مردم ستمگر
بدانید چه برفرجام باشید...
سپاس خداوندی را که ابتدای کار ما را سعادت قرار داد و انتهای آن را رحمت و شهادت.
از درگاه خداوند درخواست داریم که پاداش شهدای ما را تکمیل فرماید و پیوسته بر اجر
ایشان بیافزاید، یادگار ایشان را در میان ما پایدار بدارد، چه اوست خداوندی مهربان و
ودود و بدو پناه بریم که او پشتیبان و نگهدار ماست».
یزید وضعی داشت که دل هر بینندهای را بر خود میسوزاند نمیدانست کجاست،
نمیدانست چه میکند و نمیدانست چه بر سرش آمده، کوه غروری که ساعتی قبل
با خود به مجلس آورده بود به ناگاه چون ذرات پنبه زده شد در هوا معلق شد.ضربت
شمشیر سخنان دختر علی کاری و سخت بود.....
ادامه دارد...................
... پيام هاي ديگران() link ٧ بهمن ۱۳۸٧ -
جمعیت به خروش و زاری درآمده سخنان آتشین زینب ولولهای برانگیخت. بیم آن
میرفت که شهر آشوب گردد و دارالاماره در خطر افتد از ترس این موج خروشانی که به
تندباد گفتههای زینب سر برمیداشت و برای جلوگیری از ادامه این سخنان سر بریده
برادر را به نزدیک زینب آوردند. آه از جگر برداشت و گفت:«هرگز نمیپنداشتم ای پاره
قلب من، که همچنان زنده بمانم و این چنین روزگار ببینم، ای نازنین برادرم».
با پایان گرفتن این کلمات فرماندهان سپاه از بیم خروشی دوباره کاروان را به سرعت به
دارالاماره بردند اما زینب اولین ضربه خود را نواخته بود. عبیدالله بار عام داد، مردم در
دارالاماره در رفت و آمد بودند و همه منتظر امیر بدکردارشان که بر جایگاه نشیند.
عبیدالله به بارگاه آمد با زر و زیور بسیار خود را آراسته بود. بر جایگاه نشست در حالی
که سر مبارک حسین مقابلش بود. با چوب خیزران بر لب و دندان زیبایش میکوبید و
اشعاری زمزمه میکرد کاروان کربلا را وارد کردند. زینب در میان آنان بود. بگوشهای
نشست. ابن زیاد سه بار پرسید: این زن کیست؟ زینب پاسخی نداد، فردی
گفت:«زینب دختر فاطمه (س) است». ابن زیاد قهقههای مستانه سر داد و
گفت:«خدای را سپاس که شما را رسوا کرد و کشت و فتنه و غائله شما را از بین برد».
زینب پاسخ داد:« خدای را سپاس که ما را انتصاب به پیغمبر (ص) گرامی داشت و
چنانکه شایسته است ما را از آلودگیها پاک کرد، همانا شخص فاسق و بدکار رسوا
میشود». ابن زیاد پرسید:«خاندانت را چگونه یافتی؟» زینب نگاهی عمیق به جمعی
که اطرافش را گرفته بودند کرد و خود را مهیای دومین حمله به قلب دشمن
نمود :«شهادت بنام آنها ثبت شده بود و آنان به میعادگاه شهادت شتافتند. بزودی در
محکمه عدل الهی در برابر یکدیگر قرار گیرید».
ابن زیاد خشمگین شد و فریاد کشید:«خدا دلم را آرام کرد و از این بسیار شادمانم».
زینب بیدرنگ در جواب گفت:«بزرگ ما را کشتی، خاندانم را به شهادت رساندی،
شاخه شجره نبوت را بریدی، ریشه شجره ولایت را کندی اگر آرامش دلت به این آست
آری شاد و راحت شدی!». سرعت و شدت جوابهای بانویی که در چنگال دشمن اسیر
بود و این چنین بیپروا به آبروی خصم میتاخت، ابن زیاد را دیوانه کرده بود رگهای
گردنش بر آمده شده بود و صورتش از خشم به کبودی میگرایید، خلع سلاح شده بود.
یارای مقابله با زبان حقگوی دختر علی را نداشت. فریاد میکشید، نعره میزد، سر و
دست میجنبانید و در پایان هر گفته، زینب در کمال آرامش با صلابت و رشادتی خاص
و جملهای کوتاه گفتههای او را پاسخ میداد و نقشهاش را نقش بر آب میساخت.
رگبار کلمات کوبنده زینب داشت همچون سیلی ابن زیاد و دربارش را میبرد. ادامه
مجلس بیفایده بود. عبیدالله بیش از این تاب رسوایی را نداشت.
پس به سرای خود گریخت و در خلوت با خود به اندیشه پرداخت که :«این زن خطرناک
است، بیش از این نباید افسار مرکب ریاستم را به دست او بدهم، اگر نه دودمانم را به
باد خواهد داد. باید هرچه زودتر او را از کوفه دور کنم. به فردای کوفیان اعتبار نیست
امروز بامنند، فردا با دیگری نباید بگذارم کاروان کربلا طلوع خورشید فردای کوفه را ببیند،
والا معلوم نیست که من بتوانم غروب فردا را ببینم».
کاروان اسیران به شام حرکت داده شد ابن زیاد سرهای شهدا را برای یزید فرستاد و به
دستور او غل و زنجیر بر گردن علی بن الحسین انداخت. امام در تمام راه کلمهای با
دشمنان خود سخن نگفتند و با این وضع آل مصطفی را وارد شام کردند....
ادامه دارد ........
... پيام هاي ديگران() link ٥ بهمن ۱۳۸٧ -
- عمهجان چگونه جزع نکنم در حالیکه پیکر عزیزانم بدون غسل و کفن در صحرا بر روی
زمین ماند و سرهای آنان در مقابلم به مجلس دشمنان روانند!
غم مخور، دیری نگذرد که مردمانی به گرد بدنها جمع شوند و آن قطعههای به خون
تپیده را جمع کنند و به خاک سپارند و بر مزار پدرت نشانهای نصب کنند که هرگز اثر آن
کهنه نگردد و با گذشت روزگار از بین نرود.
ولی روزبروز امر آن نمایانتر شود و کار آنان بالا گیرد.
کاروان به نزدیکی کوفه رسید، شهر دورنگی، شهردورویی، شهر پیمانشکنی، شهری
که محراب مسجدش به خون حیدر کرار آغشته بود و دروازههایش اکنون به سر فرزندان
علی زینت مییافت. اندک اندک وارد شهر شدند خون حیدری در رگهای زینب به جوش
آمده بود، انگار تاریخ فدک تکرار میشد، آن بار صحبت از غصب ولایت بود و اینبار سخن
از بریدن سر ولیالله و عزیزانش، آن روز زهرا (س) بر منبر ایستاد و اکنون زینب (س)
لب به سخن میگشود. مردمان پیمانشکن کوفه چون همیشه پس از گذشت آنچه
نباید میشد، پشیمان شدند. با اشک و آه و زاری به استقبال زخمخوردگان کربلا که
دلهاشان مالامال از خون و چشمهایشان لبریز از اشک و بدنهایشان کبود از نیش
تازیانه بود آمدند. زینب (س) این دختر بیمانند زهرا (س) لب به سخن گشود. در
حالیکه بازوانش با ریسمان بسته بود و در چنگال دژخیم اسیر، بازار کوفه و دلهای
سیاه بسیاری از طنین رعدآسای صدایش لرزید.
«ای مردم کوفه»، مردمی که جز حیله نمیدانید و جز نیرنگ نمیآورید، اشک
میریزید؟اشک حسرت بریزید که این چشمها یک لحظه از سیلاب اشک تهی نماند و
شیون شما آرام نگیرد. عهد میبندید و خود عهد خویش میشکنید، بمن بگوئید که
جز پستی و کوتهنظری چه دارید؟ و جز دروغ و فریب چه دانید؟
همچون کنیزکان شیرینکار، زبان شیرین میفروشید تا زهر تلخی که بکام دارید
آهسته آهسته بکارید.
دوست را در آغوش گیرید و دشمن را با چشم به خویشتن بخوانید. شما چون پارههای
نقره که بر تابوت مردگان میدرخشد هستید. آگاه باشید که بد راهی را اختیار
کردهاید.خداوند را خشمناک و خویش را برای همیشه به عذاب گرفتار ساختید».
سرها همه در گریبان فرو رفته بود. زینب (س) در میانه بازار میخروشید و لشگر شام
اینک شهامت خاموش کردن او را در خود نمیدیدند. زینب (س) از مادر آموخته بود که
زنان آن هنگام به میدان میروند که از عهده هیچ مردی کاری ساخته نباشد و اکنون،
هنگام زینب بود و او یکهتاز میدان بود که حتی با دستان بسته و دل در هم شکسته
سر به تسلیم فرود نمیآورد سرفراز در میانه جمعیت فریاد برمیآورد :
«اشک میریزید؟ ناله و زاری کنید، بنالید، اشک بریزید، سزاست نالیدن و گریستن، به
ننگ اندر افتادید و این لکه ننگ را هرگز نمیتوانید از دامن خود بزدایید. آن پیکر نازنین
که بر روی خاک تیره کربلا افتاده، زاده خاتمالانبیاء است و سرور جوانان اهل بهشت.
پناه و پشتیبان شما و پیشوای شما و محور سعادت شما بود به گناه بزرگی آلوده
شدید، این دستها بریده باد از این کارتان سودی حاصل نگشت جز اینکه به غضب
خداوند گرفتار گشتید و همواره چون بیچارگان به سر خواهید برد. مردم کوفه، وای بر
شما، هیچ میفهمید چه کردهاید؟
میدانیدکدام جگرگوشه رسول خدا را به خاک انداختید؟ چه خونی را ریختید؟ دیگر از
این زشتتر نتوان ببار آور و بدین زشتی کار نتوان کرد. جای شگفت نیست اگر آسمان
خون ببارد چه به زبان آوردیم از کیفری که به روز رستاخیز بهره ستمکاران خواهد بود؟
دیگر روی پیروزی نخواهید دید، بدین دو روزه مهلت مغرور نباشید و از مکافات عمل
خویش غافل نمانید».
ادامه دارد ..................
... پيام هاي ديگران() link ۳ بهمن ۱۳۸٧ -
دست بر تیرک نیمسوخته گرفت و به سختی از زمین برخاست. گاه
نیایش بود، باید با خدای خود خلوت کند. باید در باور آنچه گذشته بود و
تحمل آنچه در پیش بود از خدایش یاری بخواهد.اینک پرچم دین محمد
بر دوش او قرار گرفته بود. و او باید مظهر و تجلی همه عظمتهای
خاندان رسالت باشد، چه دشوار و سنگین بود این بار.
شب با همه اسرارش در گسترده خون رنگ دشت بلا خیمه زده بود.
گویا اینبار محمل شب خیال گذر از جهان نداشت.سپاهیان شام
پراکنده در صحرا به خواب فرو رفته بودند و پس از آن همه غوغا و
هلهله مردگانی، را میمانستند که هرگز نفسی چون زندگان نکشیده
و بر گذر هستی قد علم نکرده بودند!
سکوت سنگین دشت را تنها راز و نیاز کاروانیان خستهای میشکست
که در روزهایی نه چندان دور باشکوه و جلالی دیدنی حج خود را در
مکه ناتمام رها کرده بودند تا در کربلا به پایان رسانند.از آن کاروان اکنون
تنها زنانی داغدیده، یک مرد بیمار و کودکان باقی مانده بود. جز
سجاد که به اراده خود بیماری او را از جنگ بازدشته بود تا مرکب ولایت
بیسوار نماند، هیچ مردی در میان آنان نبود و این شیرزنان یگانه
پرچمداران دین رسول بودند و تنها راویان دشت بلا که هریک در
گوشهای به نماز ایستاده بودند.
زینب با خدای خود راز و نیاز میکرد.مصایب روز گذشته آنقدر
خستهاش کرده بود که دیگر توان ایستادن در برابر معبود را
نداشت.خداوندا چه بر سر دختر زهرا آمده بود که نشسته نماز
میخواند؟
سرانجام خورشید شرمسار، پس از پنهان شدنی طولانی در پس پرده
شب سر از مأوای خود بیرون آورد و بیجانترین نوری را که تا آن روز
کسی از آن دیده بود در جهان گسترانید.
فرمان حرکت کاروان اسیران صادر شد سرهای شهیدان کربلا، بالای
نی و پیشاپیش قافله به حرکت درآمد.زینب از آغاز هرگز بیتابی نکرده
بود، اشک نریخته بود، ضجه نزده بود اما دیگر چگونه میتوانست تحمل
کند!؟ شیون و زاری قافله، دل صحرا را میشکافت و میرفت.زینب به
کوفه میاندیشید و به شام، و به خیل مردمی که اینک به استقبال
کاروان میآمدند، همانها بودند که بر حسین، خاندان و یارانش آب را
حرام کردند، به پیکار با آنها برخاستند، با انبوهی از جمعیت به جنگ
شماری اندک آمدند.فرزندان رسول و بهترین انسانها را که یاور اهلبیت
بودند ناجوانمردانه به خاک و خون کشیدند، پیکرهای پاکشان را
لگدکوب سم اسبان کردند، سرهای مبارکشان را از تن جدا کردند و بر
سر نیزهها زدند، خاندان بیپناهشان را مورد هجوم و غارت قرار دادند و
خیمههایشان را به آتش کشیدندو زنان و کودکان داغدار و مصیبتدیده
را بر اشتران برهنه سوار کردند و ازشهری به شهر دیگر بردند و به
نمایش گذاشتند.
چه بد مردمی بودند اینان ..........
.... و زینب باید با چنین مردم جاهل و بدکاری سخن بگوید و دلهای
خفته و سنگشان را بیدار و آگاه نماید! در اوج مصیبت زدگی راست
ایستادن و محکم سخن گفتن با چنین مردمی کاری سهل نیست،
اما باید انجام شود..
شیون از زنان برخاست و هلهله شادی از خصم و در این میانه دختر
علی از فرط درد و اندوه سر را چنان بر کجاوه کوبید که خون از پیشانی
مبارکشان جاری شد. اینهمه مصیبت رفتهرفته بیتابش میکرد ترس
از آن داشت که عنان اختیار از کفش برود. سر بریده بر نیزه لب به
خواندن گشود و این آبی بود بر آتش دل زینب چشمان اشکبارش را بر
لبهای مبارک برادر دوخت. دندانهای سپیدی که روزی محل بوسه
پیامبر (ص) بود نمایان شده بود و زینب رسالت خود را از خلال آن آیات
یافت. او در نبود حسین و بیماری سخت سجاد امانتدار ولایت بود و
دانست که باید با شمشیر زبان به جنگ خصم شتابد.
علیبنالحسین (ع) بیتاب بود خبر به زینب (س) رسید، به کنار او
شتافت: جان برادر! چه میشود تو را که چنین بیتابی؟
ادامه دارد .............
... پيام هاي ديگران() link ٢ بهمن ۱۳۸٧ -
پاهایش دیگر توانی نداشت اما همچنان میدوید و در میان شعلههای
آتش به این سوی و آن سوی نگاه میکرد.بیم آن میرفت که هرم آتش
دید چشمانش را بگیرد. اگر پایکوبی سربازان عبیدالله را از لابلای
شعلههای آتش نمیدید در اینکه واقعاً میبیند یا اینها توهمی بیش
نیست تردید مینمود. اما او میدید، همه چیز را به جز رقیه! قلبش بر
جدار سینه میکوفت.فریاد زد : رقیه! خروش صدایش آسمان کربلا را
شکافت.از دور شبح سیاهی را دید که در هوایی تاریک از دود و غبار و ز
یر نور رقصان شعلههای آتش که کمی آنسوتر در خیام گرفته بود. در
میان اجساد بدنبال چیزی میگشت. با یافتن او، قرار به جان خستهاش
بازگشت، خداوندا چه میکرد اگر بر سر او بلایی... رقیهاش را یافته بود.
دردانه حسین را در آغوش کشید و به سینه فشرد. «عزیز جانم اینجا چه
میکنی؟» صدای بغضآلود کودکانهای به را می گفت:«عمهجان به دنبال
پدرم میگردم» با شنیدن این جمله سوزشی عمیق جان زینب را فرا
گرفت. او در کنار بدن بیسر پدر ایستاده بود، اما او را بازنشناخته بود و
چه آهی کشیده بود زینب در آن وقت. اگر حسین را سر در بدن بود و
کودک او را اینگونه غرق در خون میشناخت، در دم قالب تهی میکرد.
عمه و برادرزاده افتان و خیزان به خیمهها بازگشتند. زینب رقیه را به
دست دیگران سپرد نگاهی به جمع انداخت و حیران بر جا ماند.«آن
دیگری کجاست؟ سجاد را از کجا بیابم؟» باز هم جستجو و دویدن، به
سمت تنها خیمهای که از آتش در امان مانده بود، دوید. جمع دشمن را
که به محاصره خیمه آمده بودند، به نیروی شرارهای که از چشمانش
برمیخاست شکافته و به مرکز حلقه راه یافت. شمر خنجر به دست
قصد ورود به خیمه را داشت زینب حائل میان او و برادرزاده شد. فریاد
برآورد :« ای ملعون چه در سر میپرورانی؟» هرگز دستت به او نخواهد
رسید مگر آنگاه که پا بر جسم بیجان من گذاری». شمر کوشید تا او را
از آنجا دور سازد با تازیانه، با غلاف و خنجر، با تهدید به تیغه آن، اما او
دختر علی بود و همه آنها که در آنجا بودند این را به دست فراموشی
سپرده بودند. بیادشان نبود شیرزنی که همه آنها را با شهامت خود به
تعجب واداشته، ثمره شجاعت فاتح و خیبر و شهامت بانویی است که
خطبه فدک را خواند.
یادشان رفته بود که او پیش از این هم آتش را بر در خانه پدرش علی
مرتضی دیده بود و خون را اولین بار در جای میخ در خانه بر سینه زهرا
تماشا کرده بود. یادشان نبود که رد تازیانه را او بر صورت و پهلوی مادر
هم یافته بود نمیدانستند که او تمرین کربلا را در مدینه کرده است!
سرانجام شمر از کار خود منصرف شد زینب به خیمه یادگار برادر وارد
شد و او را بیهوش دید، شدت تب و تاول تشنگی او را از پای درآورده بود.
زینب جسم بیهوش ولی خدا را چند لحظه پیش از به آتش کشیده
شدن آخرین خیمه از مهلکه به در برد.
و حالا همه آن حادثهها چون خوابی مینمود. سپاه شام چون گل و لای
معلق در آب، تهنشین شده بود. اغلب سپاهیان پس از آن همه هلهله و
پایکوبی به خواب فرو رفته و قافله دلشکستگان خسته و پریشان حال
در گوشهای گرد هم نشسته بودند.
زینب چشم گشود.شب از راه فرا میرسید. در دل آرزو کرد که ای کاش
این شب همیشگی بود و این دنیای دون هرگز روز دیگری را به خود
نمیدید، اما ناگهان چیزی در ذهنش آشوب آفرید. اگر روز دیگری نبود،
پس خدا مرا برای چه آفرید؟! تکلیف این همه خون خدایی که بر زمین
ریخته شد چیست؟
بر خود لرزید. سنگینی و پیاپی آمدن حوادث در آن روز فرصتی برای فکر
کردن به آنچه بر او گذشته، نگذارده بود اما حالا، در غروب خونین کربلا
خود را میراثدار خونهای عظیمی میدید که آن روز بر زمین ریخته شد و
عظمت این فکر ذهن خستهاش را سخت به تلاطم میافکند....
ادامه دارد ..................
... پيام هاي ديگران() link ٢٩ دی ۱۳۸٧ -